محمد تقي الأستر آبادي
41
شرح فصوص الحكمة
پس حركتى را كه در نظام وجود واقع است غايتى بايد كه مطلقا متحرك نبود . و چون مطلقا متحرك نبود ، بيرون بود از بالقوة ، كه هر ما بالقوة را حركت جايز بود . پس ضرور شد كه [ 13 ر ] موجودى غايت بود حركت را ، كه بيرون از قوة و انفعال و امكان . و اين واجب الوجود است جلّ جلاله . اينست آنچه استاد بزرگ ابو على مسكويه به كتاب « فوز السعادة » « 29 » بيان كرد . ليكن سخن به خصوص گفت كه حركت يا ارادى است و يا طبيعى و سخن تمام كرد . و اما درين جا به عموم مذكور شد كه موجود حركت كند يا نكند . كه گوييم : معنى عام حركت مراد باشد ، يعنى : وجود بعد ما لم يكن فى طباع ذاته ، يا خروج از قوه مطلقا . و اين اصطلاحى بود كه حركت خروج از قوه را نيز گويند . و اتمام اين دليل به زعم ايشان به تفصيل اتمّ ازين [ 111 ] بيايد ، ان شاء اللّه العزيز . و پوشيده نيست كه اين سخن اوايل به مآل به طريق مشهور راجع تواند شد . دليلى ديگر برين مطلوب اينست كه مجموع موجودات محال است كه معدوم مطلق شوند ، و مجموع ممكنات جايز است كه معدوم مطلق شوند . اول صورت برهان ذكر كنيم ، و پس از آن ملازمه به طريق مشهور ، و بعد از آن بيان ملازمه به طريقى كه به خاطر رسيده است . اما صورت برهان چنين است كه موجود اعم است از ممكن به حسب صدق ، و هر چه اعم بود به حسب صدق از امرى صادق بود بر فردى بىخاص . پس موجود صادق آيد بر فردى بىممكن . و اين ممتنع نبود كه موجود برو صادق نيست . پس واجب بود . كبرى بيّن است . اما بيان صغرى اينكه موجود يا مباين بود با ممكن ، و يا مساوى ممكن بود و اعم و يا اخص . مباين نبود كه ممكن موجود است . و مساوى نيز نباشد كه جميع افراد ممكن جايز العدماند ، و جميع افراد موجود ممتنع العدم . و هر دو كلى كه عدم جميع
--> ( 29 ) - در الفوز الاصغر مشكويهء رازى فصل 4 مسألهء يكم ( ص 16 چاپ 1325 مصر ) چنين چيزى هست .